ManStop
in the end we retain from our studies only that&which we practically apply.
سکوت تمام ذهنم رو پر کرده...از درون خالیم.به یه نقطه رسیدم!دیگه فراتر از همین یه نقطه رو نه مبینم و نه میشنوم...حس غریبیه،زمان هم به سکون رسیده...شاید اونم دنبال یه بهونه یه!انگار گره خوردم به یه درخت خشک،اونم بالای یه دره...دارم زدن یا دار زدم؟!فرقی نمیکنه...فعلا من اون بالا ام!پژواکها بیشتر اذیتم میکنه...گاهی از شدت درد سراغ کودک درونم میرم...اما...اونم مثه سابق نیست!میخام رها شم...بشکنم(هر چند خیلی وقته شکستم!).کاش شتاب جاذبه خیلی خیلی بیشتر بود!دلم برای روزهای زمینی خودم تنگ شده،میخام دوباره زمینی شم!چرا اینقدر تو گوشمون خوندن و میخونن که اسمون بهتر از زمینه؟؟!شاید اصلا بهشتم یه جورایی با یه منطق دیگه،رو زمین باشه!(که هست!!!) نمیدونم...خلاصش اینکه حسابی گیج و خسته ام،از دار بالای دره هم که بگذرم باز یه بزرگراه تردیدم!از هر سمتی که برم،تصادف هست...!فقط میخام تنها باشم..مسافر باشم..نورهای رنگی رو در امتداد بزرگراه خط بزنم...با صدای بوق ماشینها هم صدا شم...به راننده ی تنها،سلامی بدم..و با یه حس زمینی،کفشهامو در بیارم و وسط باند بزرگراه،پشت به ادمهایی که در تزویز رنگن و رو به ادمهایی از جنس خودم حرکت کنم!و هر از گاهی با دلم این حس رو تکرار کنم: شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست گفتند عشق،خندیدم...گفتند کار دل،باز هم خندیدم...گفتند بلوغ احساس(!)بیشتر خندیدم.گفتند خیال فلانی...دیگر بند نشدم و قهقهه زدم.وخلاصه انها گفتند و گفتند و گفتند و من هم خندیدم(گفتنی، از طرف من در کار نبود!شاید چون اصلا چیزی در چنته کلام نبود.)اما حالا میخواهم بعد بیست سال و یکماه و هفده روز شناسنامه ای،از خود بگذرم...بشکنم...منعطف شوم...شیدا شوم و مجالی به دل دهم...هر چه باشد دلست(!)گرچه همه می گویند اگر از سنگ شنیدی از نگین نشنیدی ولی اینبار واقعا سراپا هیجانم...این تجربه را میخواهم...به هر حال همه جور جوانی کرده ام...این هم روش! دقیقا از امروز خواستم شروع شود...لطفا بی راهه نرو!چیزی نبود که در بقالی سر کوچه پیدایش کنم!!!اینقدر احساس دیدم و شنیدم کافیست تا کمی خود مزه اش کنم!!!همین الان که مطلب را می نویسم طعم بویش را انتخاب کردم(شاید هم انتخاب کرد...دلم را می گویم)...طعمش مثل انبه و بویش ،بوی مستانه ی نارنج شمال را می دهد!!!ان فلانی هم که هنوز هیچ. اصلا هنوز فلانی در جریان نیست...شاید هم هیچگاه نخواهم که باشد(!)عرصه پیدا کردنش میشود دیوانگی...می شود انتظار...میشود ابهام و هزار تردید پر معنا(الانم که ناجور امتحان دارم)...تازه حالا میفهمم چه حس یه جورایی هست این حس دوست داشتن یک طرفه!!!تو میدانی و او نه!کاش جایمان عوض میشد...من او بودم و او من(!)همین امروز جلو میرفتم و ...(لابد میگویی چه دستپاچه!)حقیقت اینست که از پیکان یک سویه بیزارم...همین امروز بفهمی بهترست تا فردا که دلت نازک شده...اخر عاشق دل نازک هم میشود!ولی هر چه باشد،امروز،روز دلم بود! قسمت اول دانشکده - تریا -۱۳/۲/۸۸ - ساعت ۱۴ بعد ۲ سال قول و قرار و امسال نه فردا سال ،جور کردیم بریم نمایشگاه کتاب تهران ،حالا کی به کی و چی به چی بماند ،چه بند و بساطی هم سرماجرا پیش اومد بماند ! همکلاسی علیزاده اولش کلی استقبال کرد و گفت:به به ،چه چه ! چه فکر بکری چه خوب شد و از این قسم معمولات مکالماتی ... اما به گمونم بعد چند ساعتی یه لیست تقریب ۶-۷ نفره (حتما /قطع به یقین)باعث شده اقای علیزاده به فکر فرو بره و چاره ی چمچاره ای برای راه اندازی کاروان ۸۵ ها ،حالا به نا کجا کنه !!!! چشم تون روز بعد و دو تا دو تا ببینه یه هو دیدیم توی راهروی برد دروس رصد شد و از ایده اردو گفت که چطور می شه همه با هم به یک جای نزدیکتر برای مدت کوتاهتر بریم (چی شد چی نشد در جریان کامل نیستم ولی خلاصش مسئولیت اردو افتاد پای ما! قبلش هم پرسون پرسون دنباله یه سرپرسته ایده ال پاشنه درب اتاقه اساتید رو در اورده بودیم و اخرش بهترینشون راضی شده بود. دوباره سر مکان باید جلب رضایت میکردیم که البته کارای خدا شد طوری که همه ی موازین هم رعایت شد !!!گرچه چه حرفایی هم که از بعضی از شما هم کلاسی های گرام نشنیدم! اینقدر خسته شده بودم که ملیحه و سلما متوجه شدند به دادم رسیدن (بماند که اقای ملت خواه و مرادی توی راه نگفتن چه کمکی از دست ما بر میاد ...).کم کم شرایط رو به ایده ال شدن پیش میرفت.یه جورایی به جو راحتی که باید همون ۸۵ میرسیدیم نزدیکتر شدیم از نتایج این صمیمیت درک شناخت جغرافیایی بنده هم بود!تازه تو صحبت با اقای شعبانی فهمیدم بندر گز با درگز کلی فرق داره(البته تو ۲ حرف...نون و ب و از اون طرف سر یه زیر انداز طرف یادش رفت که حالا اصالتا مشهدی هم نباشه (بیرجندی باشه) بــــــابــــــا خونتون که مشهده ! از اون طرف دیگشم وسواس ملیحه توی خرید کار دستمون داده بود ... هر طعمی از کرانچیپسو که بر می داشتیم راجع به شخصیت ها ،پرسه تحقیق میذاشت ...کی اینو میخوره کی نمی خوره ...بعدم میگفت حالا ببین کی چی می خوره وقتی رسیدم صحنه از اون بیتلز تر نمیشد ...جماعت سحرخیز برادران رو به روی نگهبانی از جلو نظام یه یک ربعی دکتر ناراحت بودن و ما هم فکر کردیم دیگه چوب خطمون پره اما کم کم با متانت تمام با ما راه اومدن اتوبوس - ساعت ۱۱:۴۰ هر کسی سرش توی کار خودش بود از خوندن روزنامه و مجله بگیر تا فرو رفتن و شیرجه زدن توی مبایلو نت بوک (اصلا منظورم شما نبودین اقای صفار قرار قبلی با ملیحه توافق سر یه سری برنامه برای طی راه بود که اولینش همون صندلی داغه بود ------------------------------------------------------------------------------------------------------ نتایج اخلاقی: ۱.حضور اقای علیزاده در مواردی چند واجب الوجود است ۲. توصیه اکید اقای علیزاده من باب کوتاهی راه و کمی مدت سفر چنین برداشت می شود که یه وقت پانشید بیاید موطن ما! ۳.برای اون دسته از بچه های با صفا فیزیک خون عارضم که تا وقتی نمی تونن قدمی بردارن سعی نکنن با پاشون پای دیگه ایی رو لگد کنن ، بعدشم به قول ملیحه ربطش تو نون خامه ایه وسطشه ! ۴.شخصی که به شخصیتت زیاد هم واقف نیستم در قسمت های بعدی با گفتن خیلی از رفتار هات شاید بیشتر متوجه عکس العمل نادرستت بشی،هر چند هم که برای خودت دلایلی داشته باشی ... احترام به احساس دیگری یه هنره و حداقل برای توی نوعی و هر کسی در اینده لازمه ... خوبه از الان یاد بگیریم ۵.هم کلاسی بیانی یادتون نره گرچه بیرجندی هستین ولی صد در صد خونتون مشهده و باز صد در صد پیک نیک سالی یه بار رو که میرین ،همراه داشتن زیر انداز برای اردوی بعدی (اگر خدا بخواد ) از جانب شما الزامی ،از نظر شرعی واجب و از شروط ثبت نام شما می باشد ۶.بگو نامت چیست تا ملیحه بگوید کیستی ...صد در صد تضمینی ، بدون عوارض ، بی برو برگرد (حتی امار ذائقه تک تک تونو داره ۷.اقای مرادی دارای بورد تخصصی در تاسی =وجب به وجب ، دانه به دانه از ریشه تنها با فشار دادن چند دکمه از همراهشان به همراه شخص مورد نظر ۸.اگر با کسی در مورد کار مهمی هماهنگی می کنید دقیق کار را انجام دهید ،از انجا که شما اقای محمد زاده در امور اجرایی بیشتر فعالیت میکنید لازم دونستم یاد اور بشم ! ۹. نمی دونم اگه الان هم اردویی باشه باز باید یه دو ساعتی بگذره تا جو ساخته بشه یا نه همین دو ساعتی که گذشت کافی بوده به هر حال کافیه در حد قابلی رفتار کنیم و حدود تعریف شده ای رو حفظ کنیم ! من ، خالی از عاطفه و خشم نمی دونم وقت خوندن این مطلب چه حسی داری،نمی دونم اصلا تو هم با چنین ترسی پیش میری؟!اما به هر حال از همه به خاطر گرداوری این مقوله رقت انگیز و وحشتناک که شاید به ذهن خیلی ها بی اساس باشه،معذرت میخوام...این یه درد از جنس کاملا دخترانه بوده و هست که در برابر نگفتنش مسئولیم!!! محققان سازمان جهانى بهداشت در معنى لغاتى نظير ختنه دختران يا قطع عضو در دختران فرقى نمى گذارند و آن را يك عمل با دو معنى مشابه تلقى مى كنند و اين عمل را از جمله سنت هاى بسيار عقب ا فتاده و خطرناك مى دانند .این در حالیست که در هر ۱۰ ثانیه در نقطهای از دنیا دختری را ختنه میکنند. و این برای دختران و زنان ختنه شده آغاز زندگیای است پردرد. عفونت، درد و ناباروری تنها برخی از پیامدهای ختنه زناناند. ششم فوریه(17 بهمن ماه) روز جهانی مبارزه با ختنه زنان است. ختنه دختران با چه اهدافى در كشور هاى آفریقایی انجام مى شود؟ طبق آخرين آمارگيرى سازمان جهانى بهداشت تقريباً بيش از صد و شصت ميليون نفر از زنان (اعم از كودك، نوجوان و جوان) در بيش از سى كشور آفريقايى و آسيايى ختنه شده اند .به جرات مى توان گفت روزانه تعداد زيادى از دختربچه هاى بى گناه بين سنين ۴ تا ۱۰ ساله در كشور هاى ذكر شده ختنه مى شوند. در آفريقا اين سنت قديمى توسط افراد مسن و مذهبى در روستا ها يا نقاط دورافتاده از شهر ها انجام مى گيرد .البته این امر گاهى توسط پرستاران، ماما ها و حتى پزشكان با مخارج بالاتر و بهداشتى تر به طور غيرقانونى انجام مى شود. چندين مورد در كلينيك هاى خصوصى در كشور انگلستان توسط پزشكان سودانى و سوماليايى گزارش شده كه تحت تعقيب پليس هستند . بيش از ۷۹ درصد دختران در كشور هاى آفريقايى و ۱۲ درصد در كشور هاى آسيايى قربانى اين مسئله مى شوند، در حالى كه در تعدادى از كشور ها نظير سودان و سومالى بيش از ۹۸ درصد است.طبق آخرين آمار در گامبيا به ۸۹ درصد رسيده است. اين عمل در ۹۱ درصد موارد بر روى دختران سنين ۴ تا ۱۰ ساله انجام مى گيرد .طبق بررسى های صورت گرفته توسط علمای ادیان، در هيچ يك از آ يات قرآن و قسمت هاى مختلف كتاب انجيل و يا ساير كتاب هاى آسمانى ختنه زنان توصيه نشده است .سازمان جهانى بهداشت سنتى بودن قضيه را تنها دليل اين عمل ذكر مى كند و آگاهى كامل از غيرمذهبى بودن انجام اين عمل را به تمام كشور هاى عضو سازمان ملل ابراز داشته است . ختنه زنان چه عوارض و خطراتى را به دنبال دارد؟ ۱- اين عمل در بيش از ۳۰ كشور جهان انجام مى شود و در ۷۰ تا ۸۰ درصد موارد با وسايل آلوده و غيربهداشتى بدون استفاده از هيچ داروى موضعى انجام مى شود در نتيجه خطر مرگ و شوك وجود دارد . اين عمل از طريق روش هاى مختلفى انجام مى شود. با توجه به نوع انجام اين عمل شدت عوارض متفاوت است. وحشيانه ترين روش در كشور هاى سومالى، سودان و همچنين اتيوپى به كار مى رود . ۵/۷۸ درصد زنان در كشور هاى مذكور به علت برش هاى طولانى و عميق و جوش گاه هاى (اسكار هاى) زخمى حتى قادر به رابطه جنسى با شوهران خود نيستند و تا پايان عمر رابطه جنسى ندارند و يا در صورت انجام اين امر و حامله شدن قادر به زايمان طبيعى نخواهند بود .در اين صورت زايمان آنها با جراحى انجام شده و يا در نقاط دورافتاده به علت خطرات ناشى از زايمان طبيعى خود و نوزادانشان فوت مى كنند . در مقام مقايسه ختنه پسران با ختنه دختران چه ارجحيت هايى دارد؟ ختنه پسران در تمام ملل مسلمان و نيز بين يهوديان رايج است ،طوریکه براساس آمار هاى اخير در ده سال گذشته مسيحيان نيز با ختنه پسران خود موافقت كرده و اقدام به انجام اين عمل مى كنند . از جمله مزاياى ختنه پسران بنابر تحقيقات علمى مى توان به اين ها اشاره كرد: ۱- پسران ختنه شده از بهداشت بالاترى برخوردارند . ختنه زنان از طرف سازمان ملل و سازمان جهانى بهداشت و طبق قوانين تمام كشور هاى اروپايى، آمريكايى و اغلب كشور هاى آسيايى غيرقانونى است.در اين كشور ها افرادى كه به اين كار مبادرت مى ورزند توسط دولت مورد تعقيب قرار مى گيرند . «واریس دیری» شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد . از صحراهای سومالی آمده است. کتاب خاطراتی دارد به نام «گل صحرا»، دراین کتاب فاجعهای را شرح میدهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال اند. آنها که در این سن و سال ختنه میشوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده میشوند . ۵ ساله بود که ختنه اش کردند و ۱۳ ساله بود که مرد ۶۰ سالهای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود و خود قربانی این توحش و سلاخی بود . «واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی ۶۰۰۰ دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام میشود . کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز ۱۳۸۳ آن را منتشر ساخته است . بخشی از خاطرات «واریس دیری» : «…آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری میگرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا میدانم چرا دختران را صبح زود با خود میبرند . میخواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه میگفتند انجام می دادم. هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین». نگفت چه اتفاقی میخواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت . گفت:«گازبزن». من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مردهای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند . دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیمهائی بود که روی آن میخوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. میخواستم بدانم با چه چیزی میخواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم میکردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازهای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شدهای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش میسابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت . چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم میشنیدم . وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر میکنم درباره کس دیگری سخن میگویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است . من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و میدانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر میکردم اگرتکان بخورم درد بیشتر میشود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم… وقتی بیدار شدم گمان میکردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا بیحس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو میکردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا میکردم… چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکههایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود . دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایهای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم. فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع میشد. حالا میفهمیدم چرا مادرم میگفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخمها از هم باز میشد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام میگرفت . اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را میخورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است . هر هفته مادرم معاینه ام میکرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد…زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم میدرید... کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز ۱۳۸۳ آن را منتشر ساخته است .

کلی گفتیم چه کنیم ... اصلا اردویی بریم .این وسط همسفر خوب هم خودش شده بود معما
بازم بعد کلی بگیرو ببند بی تکلیف مونده بودیم تا این که تصمیم بر این شد به قرار مبلغی ناقابل و نمایندگی همکلاسی علیزاده از جانب اقایون اکیپ خودمون به واسطه خواهران همسفرارو مشخص کنیم !
)از نیروگاه بادی ،کارخانه سیمو کاشی بگیر تا کشتارگاه صنعتی طیور ،دست اویزو گردن اویز شده بودیم
.دستمون به خاک میرسید کف میشد !حیروون و ویروون تا اینکه دیگه نا امید شده بودیم اما یه هو خبرای خوش هم رسید ...کار کشتارگاهه جور شد ...حالا مسئله این بود چه ربطی اخه به فیزیک داره ؟!! به قولی دانشجو هنرش اینه که بگرده دنباله اون ربطه که اولش بی ربطه و اینطور هم شد .
شایدم اساسا اردوی علمی ما پایه صمیمیتی رو میساخت که لازم بود!!!بماند بعضی صمیمیتها،که سوئ تعبیرها و واکنشهای صریحی رو هم در برداشت!
پیش خودمون باشه،اون وقتی که یکی پول یکی دیگه رو حساب کرد ولی اونی که پولش حساب شده بود دوباره با کلی اصرار که نمیشه و ...(البته حقم داشت فقط تو این قسمتش!!!) پول خودش رو داد و بعده متوجه شدن اینکه کی بودهَ ،حسابی جو زده شد(اینجاش واقعا مورددار رفتار کرد
)اصلا نمیدونم رو کدوم حساب باید کارتو وزنه زد؟؟!
)![]()
(البته به سر کل کل ) کارا رو هماهنگ کردیم شب رو با ملیحه و هانیه و فرشته توی خوابگاه گذروندیم ...مثه همیشه دقیقه نود با ابتکارات ناب جبهه مشهدی نشینه کلاس مجبور شدم برای زیر انداز یه سر تا خونه هم برم (بماند مصیبتهای کشیده شده) نگو اون طرف هم گوشی ملیحه از تماس های مکرر با مضمونه :چه کنیم،چه شده،قراره بشه یا نشه و اصلا چرا نمیاین ه اقای مرادی به مرز نابودی هسته ای کشیده می شد (اقای مرادی شما به دل نگیرید!
)
نشسته بودن و خانم ها رو از هر گوشه کناری باید بیرون می کشیدیم ،راننده هم پرشتاب و خشک (با سیستم داغونش
) که کاملا بر عکس شاگرد پسر خالشم بود پاپیچ ما شده بود تا اینکه مجبور شدیم با کلی ایما و اشاره و به قول استاد بال بال زدن سمینار استاد رو به اتمام برسونیم (حقیقتا استاد ناراحت شده بودن ما هم همین طور ولی مسلما مقصر اصلی شما بودین اقای محمد زاده
) ![]()
) تازه گزارش هم رسید که یه عده ،جزوه(شاید شبیه به جزوه ولی قطعا مطمئنم که نامه فدایت شوم نبوده ) از نظر میگذروندن ...عده ای توی گروه خودشون مراسمات داشتن ،بعضی ها بیکار بودن ...یه تعدادی هم مشغول خوردن چاشت صبحشون ... اکیپ ما توی هول و ولای سیستم ولووی راننده (از همون روزی که قطعی شده بود شصتا سی دی زدیم
) . بماند ستایش سینا و ستایش امیر هم شناسونده گشتندی !
اما انگاری خوب بچه ها رو بررسی نکرده بودیم یا شایدم نباید از اول زمام معرکه رو دست به دست می کردیم ...کار تقریبا خوب شروع شد ...نفر اول مهمون ویژه مون بود !!!![]()
![]()
![]()
![]()
(می تونید از همین الان در اولین فرصت در کلاس های گبه بافی جهاد شرکت کنید )
)
![]()

خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق ، آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی محض
ای دریغ از من ، که بیخود مثل تو
گم شدم ، گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو ، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من
وای ، گریه مون هیچ ، خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده ، غیر از اون هیچ
ای ، ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی ، زمین و آسمون هیچ
در تو می بینم ، همه بود و نبود
بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد
بی تو می میرم ، مثل قلب چراغ
نور تو بودی ، کی منو از تو جدا کرد

حدود ۱۴۰ میلیون زن در دنیا ختنه شدهاند. هر سال ۳ میلیون زن به زیر تیغ ختنهگران میروند. بیش از ۶۰ سال است که مدافعان حقوق بشر علیه ختنه زنان Female Genital Mutilationمبارزه میکنند. ختنه دختران ،کابوس آفریقاست، بيش از ۷۹ درصد دختران در كشور هاى آفريقايى قربانی ختنه می شوند.سودان یکی از کشورهایی است که بالاترین آمار زنان ختنهشده را دارد.در این بین می توان به بخشهایی از چین،کردستان عراق و سایر کشورهای مهاجر پذیر مثل هلنداشاره کرد.
اهداف غلط آن را بدين صورت مى توان جمع بندى كرد :
١- براساس ادعاى مسلمانان آفريقايى طبق دستور اسلام
۲- مفيد بودن از لحاظ بهداشتى !!!
۳- نگهدارى از باكرگى دختران جوان تا زمان ازدواج
۴- كنترل تمايلات جنسى دختران تا قبل از ازدواج براساس سنت قديمى آفريقايى _ آسيايى
۵- اطمينان دادن به شوهر آينده از جنبه پاك بودن دختر !
۶- پيدا كردن روح پاك
۲- خونريزى هاى شديد و گاهى غير قابل كنترل كه منجر به مرگ مى شود.
۳- عفونت هاى موضعى و عمومى بدن كه اغلب به درمان هاى پزشكى احتياج دارند.
۴- درگيرى ها و بيمارى هاى روانى حاصل از اين امر
۵- ايجاد جوش گاه (اسكار) در قسمت بريدگى ها با طول و گستردگى زياد
۶- عفونت هاى حاد و مزمن دستگاه تناسلى و ادرارى
۷- احساس درد هاى غيرقابل تحمل در صورت قادر بودن به رابطه جنسى
۸- مشكلات نازايى، خطرات و مشكلات ناشى از حاملگى و به خصوص زمان زايمان
۲- از عفونت هاى ادرارى و كليوى پيشگيرى مى كند .
۳- از بيمار هاى مقاربتى و احتمالاً سرايت فورى HIV جلوگيرى مى كند .
۴- سرطان دستگاه تناسلى در مردان ختنه شده كمتر از سرطان در مردان بدون ختنه است .
۵- زنانى كه شوهرانشان ختنه شده اند كمتر در معرض ابتلا به سرطان دهانه رحم هستند .
ما از محلی که زندگی میکردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر میمانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن میشد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟»
« بله اینجایم»
از ترس خشک شده بودم…
| Design By : Night Skin |


